هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

شکموی خونه ما

1392/7/6 18:00
نویسنده : مامان هستی
138 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام نازنین دخمل من قلبفرداي روزي كه از اهواز برگشتيم چون دكتر  واسه من آزمايش نوشته بود و بابايي فرصت نداشت كه بريم آزمايشگاه واسه همين تصميم گرفتم كه خودمون 2 تا با هم بريم بيرون. آمادت كردم و يكي از لباساي جديدت رو كردم تنت گذاشتمت توي آغوش بند و رفتيم. به آزمايشگاه كه رسيديم موقعي كه  خانمه داشت از دستم نمونه ميگرفت اينقدر لول خوردي كه بميرم نزديك بود سوزن بره توي دستت.خدا رحم كرد بهمون قشنگم. موقع برگشتن بردمت پلاسكو تا كمي خريد كنم اين قدر ذوق كرده بودي منم بردمت قسمت اسباب بازيا و به سليقه خودت واست توپ خريدم.فكر كنم رنگ سبز رو بيشتر دوست داري آخه معمولا به چيزاي سبز علاقه بيشتري نشون ميدي.بعدش رفتيم مغازه بابابزرگ تا هم خريد كنيم هم به بابابزرگ يه سر بزنيم.وقتي داشتيم از مغازه ميومديم بيرون بابابزرگ جوني 2 تا ويفر رنگارنگ داد بهت تو هم از خوشحالي محكم گرفته بوديشون و بلافاصله يكيشون رو گذاشتي توي دهنت .هرچي تلاش كردم نذارم نشد زور تو از مامان بيشتر بود.خلاصه رسيديم خونه گذاشتمت توي حال تا من كارام روبكنم. كمي كه گذشت ديدم صدايي ازت نمياد اومدم ديدم بله دخمل شكموي من رنگارنگ رو باز كرده و با خوشحالي تمام داره ميخوردش.واييييييي تازه نصف بيشترش رو هم خورده بودي عزيييييييييييييزدلم.ایشالا که واست ضرری نداشته باشه هستی جونم

 وای مامانی فهمید!!!!!

 

خب خوشمزه ست مامان جونخوشمزه 

 

 

اگه ندی پوستش رو میخورم ها!!!!!!!!!!!

 

 

 

دستت درد نکنه مامان 

 

 

 

آخ جون چه چسبیدچشمک 

 

چه توپ خوشگلی مامان واسم خریدهقلب

 

کاسه هم خوشمزه ست ها!!!!!!!!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)